سفره خالی


 
یاد دارم در غروبی سردِ سرد ، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد میزد:

کهنه قالی میخرم

دست دوم ، جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری ، کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشیدبغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت:آقا ، سفره خالی میخرید ؟
/ 1 نظر / 9 بازدید
مدیر فردا

ســـَــ ر ســُـفره چیزی نبود یــخ در پــارچ و پدر ... هــر دو آب شــدند !!! چــه دنــیای بی رحمــی است ...